سلام بنده یک سوال داشتم. منطقا این رو قبول دارم که علوم روانشناسی غربی نمیتونن پاسخگوی تمامی نیازهای انسان باشن و انسان رو به درستی بشناسن. و این علوم قرآنی هست که به تمام وجود بشر احاطه داره و میتونه به معنی واقعی هدایت کنه. اما چندتایی از کتاب روانشناسی که خوندم به نظرم رسید رویکردش(درمورد همین چند کتاب نظرمو میگم و به همه علم روانشناسی تعمیم نمیدم)این بود که انسان خودش رو با تمام نقص هاش بپذیره و بعد آروم آروم نقص ها رو برطرف کنه و خودش رو رشد بده. و خب این بهم احساس آرامش میداد و باعث میشد خودم رو دوست داشته باشم و برای بهتر شدنم تلاش کنم. اما نگرشی که در حوزه دین همیشه داشتم که شاید از بچگی ریشه داره، این بود که انسان باید به کمال برسه و سعی کنه هیچ گناهی انجام نده. اما چون با انسان کامل فاصله داشتم و بالاخره مرتکب گناه هم میشدم، همیشه عذاب وجدان داشتم که من خیلی آدم بدی هستم و بنده خوبی نیستم و هرچقدر هم تلاش کنم به پای بندگان خوب خدا نمیرسم و هر کار خوبی هم که انجام میدم لطف خدا بوده نه اراده خودم و... . این افکار فقط بهم استرس داده و تحت فشار گذاشته منو. اما اون نگرش روانشناسی ذهنم رو آزاد میکنه و در ابتدا استرس هارو دور میکنه. ممنون میشم بفرمایید که این تناقض رو چطور باید حل کنم و اصلا نگرشم درست هست یا نه.
سلام و رحمت الهی بر شما نورچشمی عزیز. ظاهرا دختر خانم و تحصیلکرده و مجردید. انسان از خاطرات و اطلاعات ذهنی خود هرگز آزاد و رها نمیشود مگر اینکه دائما و با هر بهانهای تفکر و تعقل را تمرین و ذهن خود را مؤمنانه مدیریت کند تا از لحظات عمرش بهترین استفاده را ببرد. دخترم، کمال مخلوق فقط در رعایت دستورات خالق اوست و خداوند علیم حکیم هر چیزی را زوج آفریده و اولین شرط زندگی را ازدواج عاقلانه قرار داده است. پس هیچ کاری و هیچ کتابی هرگز نمیتواند مثل ازدواج توانمندیها و استعدادهای عظیم شما را شکوفا و نیازهای شما را إرضاء کند و لذت زندگی را به شما بچشاند و سعادت اخروی شما را تأمین کند و شما را به کمالی که خداوند برایتان مقدر کرده برساند.