سلام وقت بخیر بنده خانمی هستم ۱۴ ساله ازدواج کردم و دو فرزند دارم هم خانه دار هم شاغل در خانه مشکلم اینه مادرم همیشه انتظار داره بهش زنگ بزنم بهش سر بزنم جایی میخواد بره باهاش برم و ملایم سال ها در حال مبارزه برای مدیریت ارتباط با ایشون هستم چون بیمار هم هستن و میگه دختر اول به چیز دیگست و... برای همین بیشتر انتظار رسیدگی از من دارم در حالی که همسر و پسرشون هم باهاشون هستن ولی از من توقع داره و همین فکر و خیال دایمی تو ذهن من که همراه با عذاب وجدان هم هست که امروز زنگ نزدم فردا نرفتم ... هر موقع هم تماس میگیرم حالشو بپرسم میگه بیا خونمون و یا بریم باهم فلان جا ولی من اصلا دوست ندارم هی از زندگی ام بزنم برم اینور اونور و همین باعث میشه حتی تلفن زدن هم برام سخته و تلفن تا جای ممکن نمیزنم یا کوتاه حرف میزنم چون هربار مجبورم بهانه بیارم و طی این سالها دیدار رورسوندم به زور به هفتهای یکی دو بار ولی فکر و خیال و اعصاب خوردیش همیشه همراهم هست با صحبت هم فایده نداره چون اصلا قبول نمیکنن که اینجوری هستن و کلا انتقاد به هر روشی براشون تلخه ولی برای خواهر دیگه ام که ازدواج کرده و از من کوچکتره همچین توقعی ندارن... از پسرشون توقع نداره به نظرتون چکارکنم
سلام و رحمت الهی بر شما. 1ـ خانم محترم؛ مادر شما شیفته بزرگی و پختگی شماست. (به احتمال قوی توقع شما نیز از دو فرزندتان یکسان نیست.) 2ـ لطفا بدون خردکردن أعصاب خود، هر رفتار مناسب و هماهنگ با همسر محترمتان را انجام دهید و در مواجهه با إعتراض مادرتان به جای انتقاد و ایرادگیری و بدون اینکه وجود دیگران را مطرح کنید، خیلی زیبا و ضمن بوسیدنشان از ایشان مهربانانه عذرخواهی کنید و بگوئید ببخشید کار داشتم شرائط تماس یا آمدن نداشتم.