سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار من حدود ۴ سال هست که ازدواج کردم و ۲ سال با شوهرم زیر یک سقف زندگی کردیم، درگیر مشکلاتی بودیم که متاسفانه بیشتر از جانب خانواده شوهرم بود، البته مشکلات قابل حل بود ولی همسرم حاضر به حل مشکلات نبود و به خاطر اینکه خانواده اش دیگه منو نمیخواستند همیشه سعی داشت زندگی رو به هر نحوی تموم کنه در صورتیکه خودش ابراز علاقه میکرد به من. متاسفانه ۶ ماه قبل یک شب از خانه رفت منزل پدرش و دیگه برنگشته البته با هم الان در ارتباط هستیم ولی ایشون میگه که من دیگه حاضر نیستم به زندگی برگردم ولی من هنوز حاضر به جدایی و طلاق نشدم و خواهان حل مشکلات هستم چون اصلا مشکلات ما مسائل پیش پا افتاده ای هست ولی شوهر من متاسفانه مرد قوی نیست و مسائل خانوادگی رو نمیتونه به درستی حل کنه. ولی ۶ ماه هست که بلا تکلیف هستم. از خداوند برای حل مشکلم کمک خواستم، پیش مشاورین متعدد رفتم همه هم میگن باید برگردین به زندگی و مشکل خاصی ندارید ولی شوهرم حاضر نیست با اینکه مدام میگه دوستت دارم و دلم برات تنگ میشه اما به زندگی با اون مشکلات نمیتونم برگردم، همینطوری دورادور با هم باشیم. من ازتون راهنمایی میخوام، خواهش میکنم یه راهی برای درست شدن زندگیم جلوی پام بگذارید آیا باز هم صبوری کنم و ادامه بدم و چه مسیر صحیحی را باید پیش ببرم در صورت توصیه به صبر یا اینکه من هم دیگه رها کنم و رضایت بدم به جدایی؟ ممنون میشم راهنمایی بفرمایید
علیکم السلام. 1ـ لطفا بفرمائید مدرک تحصیلی همسر شما چیست؟ 2ـ دکترای شما در چه زمینهای است و آیا شاغل هستید؟ 3ـ لطفا چند مورد از آن مشکلات میان خود و همسر محترمتان و چند مورد از مشکلات میان شما و والدین سببی خود را بنویسید.
همسر من لیسانس برق هستند دکترای من در رشته شیمی هست و شاغل هستم یک شرکت از خودم دارم، و به صورت پاره وقت کار میکنم به طوریکه سعی میکردم خللی در زندگی ام ایجاد نکنه و در کل اولیت زندگیم بود تا کارم. همسر من زیاد دروغ و پنهان کاری دارند که باعث شده من اعتمادم به ایشون کم بشه و بیشتر این پنهان کاریها در ارتباط با خانواده اش هست. به طوریکه به جای اینکه در زمینه های مختلف با من مشورت کنه به عنوان همسر با خوانواده اش مشورت میکنه، و کلا آنها در اولیت هستند تا من. و این مسائل باعث مشکلات بین ما شد، و خانواده ایشون هم همسرم را تحریک میکردن و به پنهان کاری تشویقش میکردن و اینکه خانواده ات مهتر از همسر ات هست. و در کل به همسرم میگن که ما دیگه خانم تو رو نمیخوایم و در بین ما جایگاهی نداره، که باعث شده همسرم نسبت به من دلسرد بشه و الان ۶ ماه هست که خونه رو ترک کرده وطیفه من الان چیست؟
اولا: سلام. ثانیا: نباید با مدرک پائینتر ازدواج میکردید. ثالثا: چون مقام زنان بالاتر از مردهاست پس هیچ مردی نباید با زنش مشورت کند. احتمالا خود شما هم (مثل غالب زن و شوهرها) به خانواده نسبی خود بیش از شوهرتان اعتماد دارید و أسرار خود را فقط با آنها مطرح میکنید و این ایراد بزرگی نیست. رابعا: هیچ شوهری موظف نیست مسائل خصوصی خود را با همسرش مطرح کند. این توقع مثل هر توقع دیگری غیر عاقلانه و کدورتآفرین است. خامسا: اینکه آنها شما را نمیخواهند احتمالا به خاطر اینست که شما عروس و دختر آنها نیستید بلکه خیلی خانم دکترید و آنها را والدین سببی خود نمیدانید و با لحن گفتار و رفتار خود آنها را در سطح خیلی پائینتر از خود میپندارید و این نگاه تحقیرآمیز از بالا به پائین برای آنها قابل تحمل نیست. بنابراین یا باید از هم جدا شوید و یا شما باید دکترای خود را بسوزانید و کاملا آن را فراموش کنید و مثل یک عروس ساده و متواضع همه توقعات خود را عاقلانه و مؤمنانه و صادقانه دور بریزید و برای آنها نقش یک دختر دوستداشتنی را إیفاء و با پرسشهای متنوع خود را محتاج تجربیات آنها نشان دهید و خود را وقف جهاد شوهرداری کنید. لبیک یا حسین.*