نمایش پرسش شما

سلام و رحمت استاد عزیز. در جل...

2026-04-10 21:05:04 بسته شده
شما

سلام و رحمت استاد عزیز. در جلسات هنر همسرداری ، گفتید والدین باید به بچه فرصت ابراز بدن و نظارت شون خیلی دور باشه تا بچه ها تو لاک خودشون نرن من از وقتی یادم میاد، پدرمادر من به اصطلاح پدر مادر هلیکوپتری بودن و مدام به هر رفتارم گیر میدادن و هر کوچکترین حرکتی رو زیر ذره بین میگرفتن، روزانه ده ها بار سرزنش و سرکوفت از طرف پدر و مادر، تحقیرها و توهین های مدام اعتماد بنفسی برام باقی نگذاشته به هیچ وجه تو هیچ زمینه ای نشده نظر یا پیشنهاد من رو بخوان، حتی الان که یک خانم ۳۵ ساهم هستم، تحصیلاتم کارشناسی ارشده و معلم هستم و بچه اول (از جهت اعلام مشخصاتم گفتم نه اینکه بگم اینها چیز خاصی هستن) با اینکه من همیشه سعی کردم کارهایی کنم که نظرشون جلب شه، همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم، دانشگاه سراسری قبول شدم، شاغل شدم (پدرمادرم براشون این چیزا خیلی مهم بود) ولی با این حال هنوز براهرچیزی تو سرم میزنن، با کوچکترین اختلاف نظری شخصیتم رو زیر سوال میبرن، بی احترامی میکنن و تفکرشون این هست که پدرمادر حق دارن سر بچه داد بزنن یا بهش ناسزا بگن، بچه صالح و مودب اونه که فقط سرش رو بندازه پایین و چشم بگه و صداش درنیاد. اصلا احترام به فرزند براشون چیز بی معنیه حتی یک بارم نشده برا شخصیت دادن به من پیشنهادات من رو قبول کنن، درجا میزنن تو برجکم و مخالفت میکنن ولی بعدا میبینم خودشون به همون رسیدن و دیدن کار درست همونه من خیلی سعی کردم خودم رو با کتابها، سخنرانی‌ها و دوره های مختلف ترمیم کنم ولی به قدری روح و روانم زخمی و به هم ریخته سه که گاهی طاقتم تموم میشه و دلم نمیخواد تو این دنیا باشم. با اینکه دختر فوق العاده با استعداد و با هوشی بودم ( قصدم تعریف از خود نیست، به گفته اطرافیانم) اما پدرم جز درس اجازه شکوفایی درهیچ زمینه ای ندادند، به دلیل افکار قدیمی و قانون های غیرقابل تغییر و سفت و سختشون. مثلا من بسیار روحیه لطیف وهنری ای دارم و شدیدا از کودکی علاقمند به نقاشی، جوری که از درونم میجوشید و همیشه دنبال ابرازش بودم ، در سالهای نوجوانی بارها از پدرم خواهش کردم اجازه بدن برای یادگیری نقاشی دوره وکلاس برم، اما به هیچ وجه از افکارشون کوتاه نیامدن و من هنوزم با این شور و شوقی که درونم نسبت به نقاشی داشتم دارم میسوزم. مادرمم شخصیت بشدت سرزنش گر و استرسی و شدیدا بدبین دارن، معمولی ترین رفتار اطرافیان و حتی فرزندانشون رو به بدترین وجه ممکن تفسیر میکنن و به هر بهانه ای در طول روز بارها کدورت و دلخوری ایجاد میکنن و اصلا هم اهل گفتگوی منطقی نیستن و با کوچکترین حرفی برآشفته میشن و ناسزا میگن چندبار خواستم از طریق پیامک خیلی با لحن ملایم و کلمات زیبا ازشون بخوام که باهام با محبت تر و حداقل منطقی رفتار کنن، داد و بیداد نکنن اما در جواب گفته پیام هایی که برام میفرستی رو مستقیم بدون خوندن پاک میکنم، برا من پیام نفرست! یا از رفتارهای دیگه شون؛ بطور مثال پدرم اگر بگن این لباس من مثلا پاره است یا کشش شل شده بیا درست کن،مادرم با لحن تند و کوبنده و با خشونت تمام میگن به من چه که خراب شده ، مگر من باید بدوزم؟ مگه نوکرتم و ... یا مثلا با من تماس میگیره اگه یهو صدا پشت گوشی نره ، مثلا ممکنه دست خودش بخوره رو دکمه سکوت یا انتظار یا هرچیزی، آنقدر سر این موضوع بحث میکنه که چرا هرچی گفتم الو جواب ندادی، هرچقدر توضیح میدم که حالا پیش میاد دیگه دستت خورده ،یا مثلا من صدای شما رو میشنیدم هرچی صحبت میکردم شما انگار نمیشنیدی ، با جنگ و دعوا و داد و بیداد مکالمه رو قطع میکنه و اتفاقا همه چی رو برعکس جلوه میده و میگه تو همیشه فلان جوری دائما سر موضوعات کاملا بی اهمیت تو خونه تنش و درگیری و مشاجره راه میندازه اکثر وقت ها حرف هاش رو با داد و بیداد و خشونت بیان میکنه، اصلا حرمت منِ فرزندش رو نگه نمیداره، در کودکی هم همینطور با من رفتار میکرد، الان که ۳۵ سالم هست هم همینطور بخدا دیگه از دست رفتارهای پر از تنش و زجرآورش خسته شدم اعصاب پولادین هم داشته باشم با تکرار هرروزه و هر روز صدباره ی این رفتارها داغون میشه نمیدونین چه فشارهای روحی رو دارم به واسطه رفتارهای مادرم تحمل میکنم نمیدونم چرا اینجوری میکنه، از من بدش میاد ! مگه خودش من رو به دنیا نیاورده ، آدم چرا باید با بچه خودش اینطور رفتارهای خردکننده ای داشته باشه من به دلیل شرایطی که ناخواسته به من تحمیل شد از طرف شوهر، ۳ سال پیش واقعا مجبور به طلاق شدم و الان اجبارا در خانه پدری زندگی میکنم هیچ اختیاری از خود ندارم هیچ رابطه محبت آمیزی تو خونه ماوجود نداره همین اخلاق و رفتارهاشون باعث شده بشدت اعتماد بنفس پایین داشته باشم ، تقریبا هیچ دوستی ندارم. فقط یک دوست صمیمی از دوران دانشگاه دارم که اون هم در شهر دیگه هستن و فقط تلفنی ارتباط داریم. در هیچ جمعی قدرت ابراز و بیان خودم رو ندارم. مدیرمون وقتی برای برگزاری دوره ای برای همکاران ازم درخواست کردن با اینکه خیلی مشتاق بودم و علمش رو هم داشتم نتونستم قبول کنم و ترسیدم. استاد لطفا کمکم کنید دیگه طاقت رفتارهای کوبنده و تحقیرآمیزش رو ندارم ممنون میشم پدرانه راهنماییم کنین

پاسخ استاد غفرانی

علیکم السلام. یکی از هنرهای معلمین موفق اینست که می‌توانند مطالب هر صفحه یا هر بخش و یا همه کتاب درسی را در یک کلمه یا یک جمله یا یک دو سه سطر خلاصه کنند. برای اینکه بتوانیم راه حل مسئله را با هم بیابیم لطفا مثل یک معلم با مدرک کارشناسی ارشد، همه توضیحات مطالب بالا را حذف کنید و اصل مطلب را فقط در یک یا دو یا حداکثر سه سطر خلاصه بیان کنید. منتظرم.

شما

سلام و رحمت خدا برشما کدپیگیری اولیه 3391363 استاد بزرگوار راستش احتمال میدادم که بعلت طولانی شدن پیامم همین رو بفرمایین که خلاصه کنم، ولی واقعا با توضیح کوتاه نمیشد، چون باید مثال ملموس میزدم و شرایط رو تشریح میکردم. بازهم چشم سعیم رو میکنم؛ من بشدت از رفتارهای تحقیرآمیز، تخریب کننده و خردکننده ی شخصیت و اعتماد بنفس که از سمت والدینم بهم داره ازکودکی تا الان وارد میشه خسته و درمانده شدم (۳۵ ساله هستم) روح و روانم طاقت این همه بی مهری و بی منطقی رو از سمت اون ها نداره. از کودکی تا الان رفتار همین بوده. هیچ کرامت ، عزت نفسی برای فرزندشون قائل نبودن سرزنش و سرکوفت مدام برای کوچکترین رفتارها آستانه تحملم رو پایین آورده وظرفیتم پرشده مادرم بشدت بدبین ، غیرمنطقی هستن و عصبی و خشن، نمیشه باهاشون با استدلال صحبت کرد و مدام در گذشته موندن و همش چرا فلان کارونکردی، فلان کاروکردی برا هر مسئله بی اهمیت دارن پدرم بسیار سخت گیر، همیشه باصدای بلند و لحن تند صحبت میکنن یادم نمیاد آخرین بار کی مرا بغل کردن، شاید ۱۵ ,۲۰ سال پیش! دو خواهر کوچکتر هم دارم که اونها هم بشدت عصبی و روحیه بسیار ضعیف و جنگجویی دارن و حتی پیش همسرانشون هم آبروداری نمیکنن. روابط محبت آمیز در منزل ماصفره و حتی سلام رو هم والدین به زور و نوک زبانی جواب میدن وخیلی اوقات جواب نمیدن. ضمنا هردو معلم و بازنشسته هستن معذرت میخوام خلاصه تر از این نشد🙏

پاسخ استاد غفرانی

علیکم السلام. خیلی ممنون. اما لطفا در دو یا سه سطر (بدون مثال، بدون توضیح) خلاصه کنید.

شما

سلام و نور استاد عزیز چطور میشه سالها درد و رنج رو فقط تو دو سه سطر توضیح داد ؟ والدینم رفتارهای بشدت خردکننده، تخریبگر و دادو بیداد برای هر مسئله بی اهمیت دارند، اعصاب و روانم به هم ریخته و اعتماد به نفسی ندارم، ابراز در هر جمعی ناتوانم با وجود داشتن توانایی اون کار. مادرم با قائل نبودن هیچ کرامت و عزت نفس، استقلال عمل ، عدم رعایت حرمت فرزند و سرکوفت ها، سرزنش ها،ندیدن نکات مثبت، بدبینی شدید و ماندن های پی در پی در گذشته و تکرار درگیری های لفظی روزانه،فحاشی و ناسزا تاب و توانم رو گرفتن ، خیلی شبها با درد به خواب میرم و با درد بیدار میشم. محبت در منزل ما صفر، محیط سرشار از تنش وروابط غیرمنطقی وبشدت خشک و روحیه همه ضعیف هست.ممنون میشم راهنماییم کنین چطور در این شرایط دوام بیارم

پاسخ استاد غفرانی

علیکم السلام. نوشتید: « چطور میشه سالها درد و رنج رو فقط تو دو سه سطر توضیح داد؟ » خانم معلم محترم؛ از شما خواستم بدون توضیح مسائلتان را مطرح کنید. نوشتید: « والدینم رفتارهای .... مادرم با ... » خانم معلم محترم؛ مادر یکی از والدین است. پس اگر والدین ایراد دارند شامل مادر هم می‌شود پس نباید در خلاصه شما می‌آمد. (برای اینکه مطالب طولانی قبلی تکرار نشوند) لطفا در یک پیام مستقل دیگر بنویسید: من معلمی 35 ساله با مدرک تحصیلی ... هستم و والدینم تحقیرکننده‌اند و من در ابراز توانمندیهای خود ضعیفم. لطفا مرا راهنمائی کنید. تا پاسخم را تقدیمتان کنم. ممنون 3 ـ

خانه
مقالات
دوره ها
اطلاعیه ها
ورود
به آسمان نگاه کن ورود به سایت