معنای خلافت الهی و جانشینی انسان

از دورة قاجاریه، واژة « قائم مقام » مطرح شد و آن را به شخصی می گویند که « دقیقا در جای مقامِ بالاتر از خودش » می نشیند و به « نیابت » از او « تمام إختیارات » او را داراست و به جای او هر قرارِ اداری، سیاسی، اقتصادی و غیره را « تأئید و یا رد » می کند.

اما « خلافت الهی »، ظاهرا به معنی « قائم مقامی و نیابت » و « جــا » نشینی و « در جای خدا نشستن نیست ». چرا؟

زیرا اولا: جز خدا چیزی نیست که بخواهد یا بتواند در « جایگاه » خدا بنشیند،

ثانیا: هر چه هست از خود اوست، پس چنین احتمالی اصلا « امکان » ندارد،

لذا هیچ انسانی « مجاز نیست » و نباید به « جای » خدا بیاندیشد و به « جای » او اظهار نظر و حکم کند و چیزی را بپذیرد یا رد نماید.

بلکه انسان عاقل و مسلمان و مؤمن و عبد صادق، باید در « همان جایگاهی » که خداوند او را در « آنجا » قرار داده، قرار بگیرد و جایگاه خودش را از هر هوا و هوس و ذهنیت و وهم و خیال و نفسانیتی « پاک » کند، زیرا: قرآن می‌فرماید: لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّــرُونَ (واقعه/79)

انسان مؤمن باید خودش « جـــا شود » تا « خدا » در او « بنشیند » و « نفختُ من روحی » در او تحقق حقیقی پیدا کند:
رواق منظر چشم من آشيانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

عبد مؤمن و صالح باید با « صداقت، طهارت، معرفت، بصیرت و عبادت … »،« مثلِ آینــــه ای پاک و شفاف » آنقدر نسبت به « حق »،« ظرفیت و لیاقت و قابلیت و أهلیت » پیدا کند که « أسماء و صفات الهی » از او به « تجلّی » درآیند و او « جلوه و پرتو و آیتِ الهی » شود.

در آنصورت، « چنین انسان پاکی » در جایگاه خودش، « واسطة فیض رحمت الهی » و « مظهر بیان و تبیین حق » می شود:

يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ « خَليفَةً » فِي الْأَرْضِ  فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَـــقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ … (ص/26)

اى داوود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم پس ميان مردم به حق داورى كن و از هوا و هوس پيروى مكن كه تو را گمراه می¬کند ….

حال با این توضیح، چه رابطه ای میان « خلافـــــت الهی » با « ذکــــــــر » برقرار است؟

عرض شد که « خلافت الهی » به معنی « قائم مقامی و نیابت » و « جــا » نشینی و « در جای خدا نشستن نیست ».

بلکه انسان عاقل و مسلمان و مؤمن و عبد صادق، باید خودش « جـــا شود » تا « خدا » در او « بنشیند » و او « مثلِ آینه ای پاک و شفاف » این « ظرفیت و لیاقت و قابلیت و أهلیت و افتخار » را پیدا کند که « أسماء و صفات و ارادة الهی » در او به « تجلّی » درآیند و او « جلوه و پرتو و آیتِ الهی » شود.

اکنون سوال اینست که: چگونه « جا » شویم؟ چه کنیم تا « أسماء و صفات و ارادة الهی » در ما « بنشینند » و در ما تجلّی پیدا کنند؟

پاسخ: ظاهرا فقط با « ذکــــــرِ » أسماء و صفات و کلام الهی است که « مذکــــــور » در ما « جا » می گیرد.
وقتی انسان چیزی را عاقلانه و آگاهانه و مشتاقانه « یاد » می کند،
در حقیقت به آن چیز اجازه می دهد که (مانند قرار گرفتن باطری در چراغ قوه) در وجود او « جا بگیرد » و او را « پُر کند » و در او « زندگی » و او را « روشن » کند و تا « این » در خدمت « آن » باشد.
پس هر « یاد بی ارزشی » (مانند باطری خالی)، انسان را « بی ارزش » می کند (و روشن نمی کند.)
و هر « یاد بزرگ و با عظمتی » انسان را به آن « عظمت » نزدیک می کند و می رساند.

در حقیقت انسان با « ذکر و یاد آگاهانه اش » با « مذکورش » به « وحدت » می رسد.
پس « موحّد » ذاکری است که می کوشد با « مذکورش »، « یکی » شود.
وقتی « حی قیوم » را در یاد خود می آوریم در حقیقت حیطة وجودی خودمان را گسترش می دهیم.
و وقتی هر یک از « أسماء الحُسنی و صفات جمال و جلال الهی » را در « قلبمان » مرور می کنیم، إنگار « شیشه عطر دربازی » را در جیب خود تکان می دهیم.

سوال: پس این همه تسبیح حضرت زهرا سلام الله علیها و اذکار نماز و غیرو را که هر روز بارها مرور می کنیم، چرا معطر و روشن نمی شویم؟

پاسخ: زیرا آنها را « به شکل عادت » فقط در « زبان » و در « ذهن » خود خطور می دهیم: يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ في‏ قُلُوبِهِمْ
در حالی که در « قلبِ غافل و بی توجه » ما چیزهای دیگری مرور می شوند: لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ
و آن « اذکار »، آگاهانه و مشتاقانه در « قلب » ما جاری نمی شوند و در « باور » ما نمی نشینند، لذا ما را « منقلب » و « انقلابی » و « آسمانی » و « معطر » و « روشن » و « نورانی » نمی کنند.

به عبارت دیگر تا وقتی ما نگذاریم « دارو ، جذب بدن ما شود و با ما یکی شود » و نگذاریم « مذکور » به « قلب » ما متصل شود و در باور ما بنشیند، برکات وجودی « آن دارو یا ذکر » هم در ما ظهور پیدا نمی کند.
پس « مقام خلافت الهی » برای « هر انسانی » ممکن است . مشروط به اینکه « قلب » او « ذاکر » باشد: إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ
اما آنهایی که قلبشان بیمار است اگر به موقع استغفار و توبه نکنند از این افتخار محروم می شوند:

في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ،

تَعْمَى الْقُلُوبُ،

قُلُوبُهُمْ في‏ غَمْرَةٍ،

في‏ قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ،

وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى، بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ،

وَ أُشْرِبُوا في‏ قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ،

في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ،

یک نظر بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *